یه بار به یکی گفتم دم دنیا درازه .
پوزخندی زد که .....
درست خندیده بود . چون دم دنیا از اونکه من فکر میکردم خیلی کوتاهتر بود !!
گاهی دم دنیا برای بعضی ها یه روزه به تهش می رسه برای بعضیها دو ماه سه ماه یه سال دو سال ... ممنون از دم این یکی که یه سال نشده تموم شد .
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند ...
دلم برای خیلیها و خیلی چیزا تنگ شده برای بابام برای جهان برای جلال برای متین برای زندگیم برای اعظم برای قادری برای مهدیه برای سپیده که اتفاقا" می بینمش برای یغماییان بهروز که میشستیم و کلی حرف میزدیم برای چند تا از آدمهای فون بوکم برای شیطنت برای جوانی یادم نیست الان برای کیا ولی خیلیها برای آرایشگر محل قبلیمون !!برای مریم برای نفیسه برای میثم عبدی برای خوابگاه برای هلوهای دانشگاه برای دانشگاه هنر برای مرده ها خیلی خیلی دلتنگم برای خسرو شکیبایی !
خدایا ما که نمی دانیم ولی هرچه هست و پیش می آید می گوییم و میگویند مصلحت است .
خدایا ما به مصلحت تو دلخوشیم ها !
یادت نرود !
اینو برای اعظم نوشتم .
چقدر دلم برای ماه رمضان پارسال تنگ است ! چقدر دلم برای سوپر دنیز تنگ است ! چقدر دلم برای آژانسی که مسیرم را حفقط بود تنگ است / چقدر دلم برای خورشید ابدی یک ذهن پاک تنگ است چقدر دلم برای فارست گامپ تنگ است چقدر دلم نمیخواهد دوباره اسم زاغه نشین میلیون دلاری را بشنوم چقدر دلم نمی خواهد باز جاده ی انقلابی را ببینم / چقدر مارک رافالو مثل قبلها خوشحالم نمی کند / چقدر دلم میخواهد زندگی من بدون من باشد /چقدر از شلم بدم می اید /چقدر دلم نمی خواهد میلاد نور بروم چقدر ازقاب 16 در 21 متنفرم ! چقدر از عروسک خری که می رقصد متنفرم !چقدر سنجاب کوکی بیخود می جهد ! چقدر از پی ام سی بدم می اید چقدر دوست ندارم کسی از ته دل فریاد بزند وایستا !چقدر دوست ندارم شهرام بخواند شب بود زمستان بود بیابان بود /چقدر کمپوت هلو بد مزه است ! چقدر بوی پرتقال حالم را به هم می زند ! چقدر از دیدن بسته ی فیلم همیشه پای یک زن در میان است دلم میگیرد! چقدر از طعم غذای نارنجستان متنفرم /چقدر سکسکه گریه ام می اندازد !چقدر کنعان را دوست داشتم ! چقدر چهار چنگولی را ندیدم !چقدر شاملو را دوست ندارم 1 چقدر دیگر نمی خواهم زمستان راببینم !چقدر اهنگ آخر دنیا اذیتم میکند !چقدر دوست ندارم ویگن بخواند :برآن لبخند جادویی بر آن سیمای روشن ! کز چشمان تو افتادهست آتش برهستی من! چقدر از لباس مردانه بدم میاید !چقدر تئاتر نرفتم ! چقدر از پیر گاردین متنفرم ! چقدر ازفکر انتظاردر خیابان فلسطین پشتم می لزرد ! چقدر با دیدن ج... دلم می ریزد ! چقدر دیدن احمد حالم را بد میکند !چقدر دوربینهای مخفی بی مزه اند ! چقدر خوابهایم کابوس شدند ! چقدر..........
من فکر میکنم ج... را ندیده ام
من فکر میکنم مریم ، نیامده
من فکر میکنم قطعا" خانه ام
از ردیف 6 به 2 هرگز نیامده
من فکر میکنم بهاره ,هیچ شبی
قرمز تنش نبود
من فکر میکنم احمد با حسین
هرگز آشنا نبود
من فکر میکنم هرگز به شیطنت
کاری نکرده ام
من فکر میکنم هرگز شماره ای
در ذهن کودکانه ی خود
حک نکرده ام
من فکر میکنم ؛ هرگز نرفته ام
میدان بوستان
من فکر میکنم هرگز نبوده ای
در جمع دوستان
من فکر میکنم تاریخ ؛ همچنان
در دو شهریور87
گیر کرده است
من فکر میکنم
آنشب ؛ خدا ،کمی
بر سرِ تقسیم سرنوشت
تعجیل کرده است
من فکر میکنم ,
اما چه فایده ؟!
اینها همینجوری اومدن!به مناسبت سالگردی . الان دو نیمه شب است و پارسال این موقع باید برمیگشتیم با جلال و مریم و حسین و احمد و بهاره ، چون باید برای رادیو می نوشتم امشب هم همینطوره . فقط مدتها ست که برگشتم !
یه اشتباهی شده این وسط انگار ! انگار دوستانی که لطف میکنن نظر میذارن دچار سو تفاهمی رد رابطهی من و خدا شدن ! فقط یه توضیح میدم !
اتفاقا می بینمش شدیدتر از همیشه ! اتفاقا می بینمش که باهاش کل کل می کنم ! اتفاقا اگه کسی نباشه آدم سر به سر ش نمی ذاره اگه کسی نباشه آدم ازش دلخور نمی شه ! اگه کسی شدید نباشه و آدم دوستش نداشته باشه ازش انتظار نداره !که آدم اونی که بیشتر دوست داره شاید گاهی وقتها بیشتر اذیتش میکنه و بیشتر توقع داره !
اتفاقا" هست واقعا" اینجاست !همیشه برای همینه که از وقتی تنها زنددگی میکنم دیگه نمی ترسم ! به خاطر همینم هست که همه ی کارهام قاطی شده ولی صبوری می کنم ! اتفاقا" هست و میدونم که به مصلحت همه ِ آدماش اگاهتره اتفاقا" هست و می دونم که هیچ خیر ی رو از بنده هاش دریغ نمی کنه اتفاقآ هست و می دونم که هر کی امورش رو به دستش بسپاره براش کفایت خواهد کرد اتفاقا" میدونم یادمون میکنه قبل از اینکه یادش کنیم اتفاقا می دونم اگه وعده داده توکل کنید حتی اگه آسمانها و زمین علیه شما باشند نجاتتون خواهم داد، به وعده اش عمل میکنه که هیچ کس به پیمانش پای بندتر از خدا نیست !
اتفاقا" هست و میدونم که تو کتابش اومده هر جا که باشید و در هر جال او با شماست ! اتفاقا" میدونم که به حال ما از ما آگاهتره
اتفاقا" می بینمش فقط از اینهمه سکوتش کلافه شدم ! همین ! اتفاق" اینقدر حرف می زنم که بالاخره حرف بزنه ! اتفاق" اینقدر باهاش میگم که بدونه هیچ کس دیگه ای نیست که بهش بگم .اتفاقا" دیگه این روزها ارامشم از بیخیالی نیست اتفاقا" این روزها آرامشم از اینه که می دونم شدید اینجاست !
خدایا ! یه گهی خوردم بچه درس خون بودم ! یه غلطی کردم همیشه از خوندن و نوشتن و امتحان دادن خوشم میومده ! غلطی کردم تیزهوشان بودم !ولی این دلیل نمی شه هر روز بری برام سئوال طرح کنی و امتحان بگیری و اسمشو بذاری امتحان الهی !
خدایا بیا با هم شر ط ببندیم ! نه ! اشتباه میکنی ! اتفاقا" با هوشم که حریفم تویی ! تو که همه چیزو می دونی تو که قدرتت بی حد ه ! در هر صورت اگه ببازم یا ببرم باز برنده منم !!!نه تو ! مگه اسمش تقدیر نیست ! اگه تقدیره که بازی خوبی نیست !هر چی خودت میخوای میشه ! اگه نیست که نمی ذاری بازی کنم ! دست و پا میزنم تو بازی که تو راه انداختی !! من چه کنم ؟! اگه غافلگیر نمی شی پس هیچی اگه غافلگیر میشی بیا شرط ببندیم ! تکلیف رو تو روشن کن ! بازی دست توئه !
فقط اینقدر اذیت نکن به جون تو به جون همه ی اسبهای عالم ابرهای عالم راستگوهای عالم دروغگوهای عالم خوبهای عالم بدهای عالم مامانهای عالم باباهای عالم به خاک همه ی رفتگانم من اسب نیستم ! اینقدر هی مانع ها رو نبر بالاتر ! نمی تونم بپرم ! قدم بلنده ولی نه اونقدر که تو فکر میکنی ! هی ازت فرصت میخوام که یه بار دیگه بپرم تو هم فقط سر تکون میدی که باشه ! یه روز من خسته میشم یه روز خودتم خسته می شی بیا مساوی اعلام کن بیا بازی رو تموم کن !
خسته شدم !
خسته شدم !
فقط باور کنید خسته شدم !
تمام عالم هم جمع بشوند و دلداری بدهند
باز ؛من
خسته شدم !
بی رودربایستی !
از این خدای ساکت از این خدای صبور خسته شدم ! ! !
لطفا" نظر احمقانه ندهید
چون من
واقغا" خسته شدم !
سوار اتوبوس كه ميشوم از همان اول پيرزني مچاله و ريزنقش توجهم را جلب ميكند . نميخواهم كمي آنطرفتر بروم . دوست دارم نزديكش باشم . موهايش سفيدند و چشمهايش خاكستري عميق ! دعاميكنم هيچوقت به اين سن نرسم ! زودتر از اينهمه چين و چروك زودتر از اينهمه تنهايي ٫نباشم ! پيرزن با زني كه مقابلش نشسته حرف مي زند . زني حدود ۳۵-۳۶ ساله كه دختر بچه ي سفيد توپولش را بغل كرده . دختر لباس كرم رنگي پوشيده درست رنگ مانتوي مادرش . دوست دارم دختر مال من بود نگاه پيرزن به من مي افتد گمانم بالاتر از ۷۰ داشته باشد . لبخندي تحويلم ميدهد و ميگويد بيااينجا بشين خسته نشي !! ميخندم ! نه راحتم ! از اينكه توجه ميكنم خوشحال است . ميگويد هر روز اين مسير را مي رود و مي آيد دليلش را هم ميگويد متوجه نميشوم ! فكر ميكنم در جواني زيبا بوده و با خود ميگويم چه فايده !دختربچه ي سفيد توپول تل روي سرش را در مياورد و موهايش را به هم مي ريزد از گرما كلافه شده .پيرزن تا به خودش بجنبد اتوبوس ايستگاه را رد كرده ! به راننده ميگويم نگه دارد ! ميگويداز ايستگاه گذشتيم - پير است - از ايستگاه گذشتيم - برگرديد نگاهش كنيد ! اين كار را نميكند ! باز ميگويم خيلي پير است ميگويد مسئوليتش رو گردن ميگيري ؟ از خدا خواسته بله اي ميگويم و ميپرم و دست پيرزن را ميگيرم و با هم پياده مي شويم ! حالا راننده انگار دچار عذاب وجدان شده فرياد ميز ند خودت سوار نمي شي؟ نه بريد شما ! كنار پياده رو كه مي ايستانمش ليواني آب طالبي برايش ميخرم ! دو سه جرعه بيشتر نميخورد ! مي دانم از فرط سرماي آب طالبي شقيقه ها يش تا زير چشمها تير كشيده ! تجربهاش را داشته ام ! تازه پيرزن فهميده دو ايستگاه زودتر پياده شده ! مسيرش همان مسير من است با هم سوار تاكسي ميشويم ! ميخواهد سوار اتوبوسهاي رسالت شود . مي پرسد كجا زندگي ميكنی ؟ ۷ تير !ميگويد بيا رسالت از اونجا ۷ تير ميره ! سوار اتوبوسش ميكنم ! دختري پشت سرش سوار ميشود ! ساكش را به دختر مي سپارم و برايش دست تكان ميدهم ! چشمهاي پيرزن مي درخشند . ميروم !
اين روزها يه مجموعه نمايشي مي نويسم براي ماه رمضون ! يه جوريه وقتي مي نويسم انگار خدا هست همين نزديكي من بالاي سرم ! مخصوصا" وقتي دعاهاي افطار رو مي نويسم ! يه قسمتي از دعاي كميل رو نوشتم براي يه روزي كه در مورد ذكر بود
"خدايا قسمت ميدهم به حق خودت و اسما مباركت و ذات مقدست كه تمام اوقات مرا در شبانه روز مامور ياد خود گرداني !"
و اينم يه حديث از حضرت علي كه خيلي برام جالب بود:
"خدايا ناله ميكنم به تو از سادگي مردم درستكار و فريب مردم خائن و متقلب !"
شده گاهکی از کسی ناراحت شوم ، شده گاهکی کسی را دوست نداشته باشم ، شده گاهکی آرزو کنم نخواهم کسی را هیچوقت دیگری ببینم شده گاهکی تنها باشم حتی شده گاهکی هم تنها نباشم !!شده گاهکی بترسم ، شده گاهکی نترسم! شده گاهکی فکر کنم خدا همین جا روی مبل نشسته باشد شده گاهکی فراموشش کنم ! شده گاهکی خسته شوم که نه گاهی گاهگاهی ؛ درست ترش این است که شده گاهکی خسته نشوم . شده گاهی بخندم از ته دل شده گاهکی گریه کنم از ته قلب ! شده گاهکی مطمئن باشم شاید هم نشده؛ شده گاهکی گاهکی .... با همه ی این گاه و بیگاهها ؛ همیشه فکر میکردم این گاهکها را خوب می شناسم . فکر میکردم این خود را خوب می شناسم . فکر میکردم می دانستم چه وقتی ؛ زمان کدام گاهک است . اما امروز دختری را می شناسم که نمی شناختم ! دختری را نمی شناسم که می شناختم ؛ مردمی را هم همینطور! مردمی را نمی شناسم که می شناختم ؛ مردمی را نمی شناختم که می شناسم ! میخواهم بگویم کسی مجبور نیست به خود زحمتی بدهد تا لطف و مهربانی صادقانه را متوجه شود که اصلا" پنهان شدنی نیست !پنهان کردنی نیست ! کسی مجبور نیست به خود زحمت بدهد تا زبان مهرو محبت را درک کند . اینها را نوشتم برای خانواده ی بید آبادی که بارانشان را تازه، دوست تر میدارم .که دوباره و دوباره با دیدن باران حسرت خوردم که ای کاش بارانی از دنیای کودکی بر من می بارید ! اینها را نوشتم برای دوست یکروزه ای که فقط دوتا از آلوچه های پر مهرش در آب نیفتادند ! سنگ را که به آب انداخت ، دانه های آب یکهو کوبیدندم ، نفسم را بردند و اوردند. شوک ؛ شوک دوباره ، شوک چند باره ! شوک چند باره ی این روزها ! که هنوز مانده تا برایم عادی شوند ! ومن با همین دانه های آب شوک این روزها را آنی تجربه کردم ! حسرت خوشیهای کوچکی که به قول دوستی خشک شدند ! حسرت جیمی که هیچ گاه نون نشد و درست مثل همانروز که پشت خط قرمز ایستادم و قطار از من رد شد و من در شیشه هایش خودم را نمی شناختم این شوک چند لحظه ای در کنار ت ؛ تمام این حسرتها را به تردید حسرت بدل کرد اگرچه برای چند لحظه !حالا میگویی که قیاق میگویندت ! معنی اش را می پرسم ! علف هرز ؟!! نمیگویم چه بی ربط ! شاید همین تناقض عجیبش ربطش باشد . تند میروی و من سعی میکنم از تو دور نمانم !
